به هم بگرد
زندگی دوسه روزش عرض زمین است
وگرنه با فریب یک اتاق و چند تا روزنامه عصر چیزی عوض نمی شود.
ماههای تولدم را می شمارم
از روی تیر های چراغ برق عبور می کنی
و من اردیبهشت سالهای عاشق شدنم را فراموش کرده ام.
تمام خیابانها بوی رخت چرک و دستمالهای عاشقانه می دهند
من اگر هزار بار بنویسم الف یار خم نمی شود
از روی زمین برداردم.
بپیچ به خیابان ذهنم
روسپی........د شده ام .
تمام خون ها بوی بیمارستان می دهند .
قرمز می شوی
حالا سپیدت کنند یا ......
توی تمام خیابانها ی ذهنم
جنگ تمام نمی شود.
تو تمام کن
صندلی
شاید یار......
|
+| نوشته شده توسط
سحر صفائیان در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
|