تبليغاتX
صهبا
گنگ نویسی های فعلن
 
لا لا لا لا گلم نازم بهارم

لالالالا امید روزگارم

لالالالا تموم هستی من

لالالالا امید زنده بودن

*******

لالالالا گلم خوبم قشنگم

لالالالا گل خوش آب و رنگم

 

سلام با یک اتفاق قشنگ توی زندگیم به روز شدم .به روز تمام روزهای خوب .

بهار من چند روز پیش به روز شد.یک کوچولوی قشنگ که تقویم من و تازه کرد .اسمش شد (بهار)

 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
به هم بگرد

زندگی دوسه روزش عرض زمین است

وگرنه با فریب یک اتاق و چند تا روزنامه عصر چیزی عوض نمی شود.

ماههای تولدم را می شمارم

از روی تیر های چراغ برق عبور می کنی

و من اردیبهشت سالهای عاشق شدنم را فراموش کرده ام.

تمام خیابانها بوی رخت چرک و دستمالهای عاشقانه می دهند

من اگر هزار بار بنویسم الف یار خم نمی شود

از روی زمین برداردم.

 

بپیچ به خیابان ذهنم

روسپی........د شده ام .

تمام خون ها بوی بیمارستان می دهند .

قرمز می شوی

حالا سپیدت کنند یا ......

توی تمام خیابانها ی ذهنم

جنگ تمام نمی شود.

تو تمام کن

صندلی

شاید یار...... 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 نمی دانم
سلام من قصد فرار نداشتم فراری شدم .عاشقانه نوشتم فراری شد .

چیزی که نمی خواهم هست تو نیستی .

باز هم سلام می کنم به همه دوستان خوبم .به دلیل مشکلات فراوانی که پیش رو داشتم خودم را پشت سر گذاشتم .ولی شما را روبرو .مهم نیت است و مقصد.تقریبا به مدت دو سال مهمان تهران هستم .می خواهم بیایم وبمانم . 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 هیچ
فکر می کنم تلف شده ام

تبدیل بیخودی ترین صندلی به انتظار

مثل روزهایی که نیستند.

عاشقانه ای که نیست.

بنویس پرانتزکه تشریح شود.

بنویس دوستت دارم

شیر می شود.

سایه ای روی بند چهارم انگشتم

شیر خشک می کند.

آب دهانم بند     بند

دو - ست - تت - دا - رم

چه قدر می توانی دور بمانی.

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 معذرت
با سلام به تمام دوستان خوبم که مرا از لطف مدامشان بی نصیب نگذاشتند.مدتی بود به خاطر برخی کارها وقت چندانی جهت سر زدن به خودم رو نداشتم و خوشبختانه همه چیز آنطور که انتظار داشتم پیش رفت وحالا خوشحالم که باز هم هستم . 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در شنبه سوم شهریور 1386  |
 نوستالژی

فصل شیری دندان(گیر)م

کوتاه شده

فرقی برای کفشهای این خیابان نمی کند

آسمان نمور است

توی شیروانی خشک من گربه ها نمیزایند(اصفهان خجالت می کشد)

اخبار سالهای قبل از من

به من رسیده که بچینیم؟

آدم می شوم.

گرچه به آینه ای برمی خورم که لیلا نیست

تا به خاطر بسپارمتان

فکر می کنی آدم چه قدر می میرد.

 

آسمان لای دفترم سوت کشیده

بلند می شود که پرتم کند

دور دنیا در یک بار زندگی برا ی همه مردم جهان؟

خدا فکر همه چیز را کرده؟

زمین نیش می زند

آدم تمام گلها را خورده بود که لیلا به هیچ جا نرسید

من می شوم صندلی شما لطفا ًبازی کنید

ببازید،ببازیم،ببازی ...

زنبور، زنبور است

مثلا ً زمین چه قدر می تواند از اینی که هست جوانتر باشد

می نشینیم و موریانه می خوردم

همه مردم جهان پشت من ایستاده اند

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در یکشنبه سوم تیر 1386  |
 

قطره قطره سیاه می شوم

درون متن

تن می دهم به ...

خودم نیستم که خون بریزم

سیاه می شود متن

در من چیزیست که مرا اشتباه می گیرد

تن زن می شود که بماند

فرقی نمی کند اینجا چه کسی حرف می زند

آفتاب می کنی که بمانی

سکوت

آخر کجای قصه پروانه ها عروسی می کنند؟

سکوت

بیا فکر کنیم نیستیم

بیا اصلا ً ...

من خدا را دور انگشتم علامت می زنم

تو فاحشه ای را می شناسی که گندم ندیده است.

بی حساب می شویم

زمین کلمه می خواهد

آدم بدون آب ،آدم بدون ذهن

الفبای ذهنم خشک شده است.

خانم اگر شما نبودید

حتماً فرقی به حال تن می کردم

زن تن می شود

این گودی چانه لیز خورده

آب قحط می شود

گفتی کجا منتظرم بودی؟

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386  |
 فعلن

قصه همین جا که ایستاده ای تمام می شود

از دستهایم پر می دهمت

تا برای خودم آستین بالا بزنم

فرصت ایستادن ندارم      جا تنگ است

شلوغ میشود انگار

مهتابی این کوچه ها

****

با تمام سالهایی که بر موهایم گذشته

خدا خودش را سرگرم گناهم می کند

****

کجای جهان ایستاده ای

انگار تنهایی از همین پشت پنجره ام شروع شده است

صحنه با تمام سفیدی اش روی سرم خراب شده

درست در همین لحظه جهان می ایستد

خدا یک جایی اشتباه کرده

زبانم لال

نمی شود 

اگر می شد

توی قصه ام شما را سرباز می کردم

دنیا یک جور عجیبی زشت است

آفتاب از ذهن خدا پریده

****

من توی مزرعه ام کلاغی دارم

که مترسکهای تورا می ترساند.

****

صحنه کوچک می شود

راوی خودش را می بازد

وقتی سربازها فعل های استمرار را جا به جا می کنند

تو بزرگ می شود

به کسی فکر می کندکه اصلا ً نیست

حتما ً نباید باشد

اگر اشتباها ً قسمت من جابه جا شود

****

سربازهای من از موشک و توپ می ترسند

خمپاره وخمیازه های درشت

این قسمت لاابالی

خون وسرم

دود وکفن

بعدش که حتما ً کلاغها مترسکها را می خورند

شروع تویی را در خودم حس می کنم

****

جنینی که مادرش را می بلعد

پادشاه صحنه مرا خواهد کشت.

  

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 خیلی قدیم
من میان پلکی که نمی پرد

منتظر مهمانی هستم که خودش را گم می کند

بزرگ می شود .

قصه می بافد مثل مادر بزرگ که شبها کلاه می بافت.

مخاطب من شمائید

گندم ودود و سیم به هم نمی چسبد

تورا ملکه می کنم در ذهنم

و هوش وحواس ما که رفته پیش پای شما خانم

یک نفر سراغ بدبختی هایش را گرفت.

***

من کبوترهای پیری را روی تختم خوابانده ام

وعشقبازی با سه تارو سیمهای لخت و...

آهنگ عجیبی دارد تنتان که آدم هوس می کند سیگار بکشد.

***

وفکر بمبهای ساعتی

کجای دلت را ترکانده

که از تاریخ ذهنت ملکه ای را پائین می کشی

من از تمام نقشه ها حذف می شود

خانم این قدرها هم مهم نیست

که این بوی عطر شماست یا ...

حتما ْیک نفر اینجا را تمیز کرده

جنازه ها بوی بدی دارند آقا.

جنازه ها به خودشان عطر می زنند؟

مرده ها قهوه می خورند؟

مرده ها از کبوترهای پیر من می ترسند.

****

من عنکبوتهایم را به تو تقدیم می کنم

آهنگ سیم های لخت با گندم ودود فرقی نمی کند.

 

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در شنبه پنجم خرداد 1386  |
 بی حظور
دور می شوم از دایره ای که می سازم

رو به سوی خودم.

غمنامه ی این روزها قوسی می شود

که شاید ماه تولدم بود

یادم نیست.

تو می روی و من جمع می شود توی آبی که آسمان نیست.

با تمام ستاره هایی که سهم من نبود.

با تمام خورشیدهایی که یخ کرده بودند

در کابوسهای بی خوابیم

|+| نوشته شده توسط سحر صفائیان در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا