قصه همین جا که ایستاده ای تمام می شود
از دستهایم پر می دهمت
تا برای خودم آستین بالا بزنم
فرصت ایستادن ندارم جا تنگ است
شلوغ میشود انگار
مهتابی این کوچه ها
****
با تمام سالهایی که بر موهایم گذشته
خدا خودش را سرگرم گناهم می کند
****
کجای جهان ایستاده ای
انگار تنهایی از همین پشت پنجره ام شروع شده است
صحنه با تمام سفیدی اش روی سرم خراب شده
درست در همین لحظه جهان می ایستد
خدا یک جایی اشتباه کرده
زبانم لال
نمی شود
اگر می شد
توی قصه ام شما را سرباز می کردم
دنیا یک جور عجیبی زشت است
آفتاب از ذهن خدا پریده
****
من توی مزرعه ام کلاغی دارم
که مترسکهای تورا می ترساند.
****
صحنه کوچک می شود
راوی خودش را می بازد
وقتی سربازها فعل های استمرار را جا به جا می کنند
تو بزرگ می شود
به کسی فکر می کندکه اصلا ً نیست
حتما ً نباید باشد
اگر اشتباها ً قسمت من جابه جا شود
****
سربازهای من از موشک و توپ می ترسند
خمپاره وخمیازه های درشت
این قسمت لاابالی
خون وسرم
دود وکفن
بعدش که حتما ً کلاغها مترسکها را می خورند
شروع تویی را در خودم حس می کنم
****
جنینی که مادرش را می بلعد
پادشاه صحنه مرا خواهد کشت.
|
+| نوشته شده توسط
سحر صفائیان در شنبه دوازدهم خرداد 1386
|